X
تبلیغات
رایتل
من یک زنم...
روزنوشت های یک زن... 
قالب وبلاگ

مرد و زنی کنار پنجره ای رو به بهار، نزدیک هم نشسته بودند

زن گفت:" تو را دوست دارم. تو همواره زیبا و پولدار و خوش پوش بوده ای."


مرد پاسخ داد:"من نیز تو را دوست دارم. تو اندیشه ای زیبا و دل انگیز و چون ترانه ی جاودانه ی رویاهایم بوده ای."


اما زن با ترشرویی از او روی برگرداند و گفت:

"آقای محترم...مرا تنها بگذار...همین حالا! من نه اندیشه هستم و نه چیزی که در رویاهای شما می گذرد. من یک زن هستم و دلم می خواست آرزو می کردی همسرت، و مادر فرزندان آینده ات باشم..."


بدینگونه آن دو از هم جدا شدند.


مرد به خود گفت:" بنگر که رویای دیگری غبار شد."

و زن گفت:" خوب شد...چه مردی بود که مراغبار و رویا می شمرد؟"



جبران خلیل جبران

[ جمعه 11 فروردین‌ماه سال 1391 ] [ 06:21 ب.ظ ] [ یک زن ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.

امارگیر حرفه ای سایت

سایت خدماتی نایت اسکین - امارگیر سایت

Google Pagerank Checker Tool @date @href @day @day