چرا مردان دروغ می گویند و زنان گریه می کنند Why men lie & women cry |
||
![]() |
||
:درباره کتاب | ||
|
||
:فهرست مطالب | ||
یادداشت مترجمان مقدمه فصل 1: غر زدن - وقتی یک نفر ول کن ماجرا نیست فصل 2: هفت عمل مردان که زنان را به جنون می کشاند فصل 3: چرا زنان گریه می کنند - خطرات باج های عاطفی فصل 4: نظام محرمانه ی امتیازدهی زنان - چگونه روزگار مرد... فصل 5: هفت راز بزرگ مردان فصل 6: آن روی سکه - مادر شوهر فصل 7: روش هاس اسرارآمیز زنان در کاربرد کلام فصل 8: جذابیت فصل 9: «آیا با این سر و وضع جدید می توانم... فصل 10: وقتی شکارچی کمانش را می آویزد و بازنشسته می شود |
![]() |
یکی از جالب ترین کتاب هایی در حیطه روانشناسی و مشاوره در خصوص زنان مطالعه کرده ام. ضمن معرفی کتاب خواندن آن را به زنان فهمیم و نجیب ایران زمین توصیه می کنم.
موضوع: زنان - روان شناسی
زنی که خداوند او را پیکری زیبا و روح نواز بخشیده است، راستی ای است هم زمان، گشوده و راز آمیز...
او را تنها با مهر می توان دریافت و تنها با پاکی می توان لمس کرد. و همین که بخواهیم چنین زنی را وانماییم، گویی چون بخار رنگ می بازد و ناپدید می شود...
سالهای مدیدی بود که دیگر رمان نمی خواندم. شاید ایده آل گرایی من، که بسیار زندگی ام را تحت شعاع قرار می داد را در گرو رمان هایی میدیدم که خواندن ان ها بخش انکار ناپذیر زندگی من شده بود...
...
اکنون پس از سالهای بسیار طولانی رمانی را از قفسه کتابخانه ام برداشتم و خواندم...بسیار تحت تاثیر قرار گرفتم. باورم نمیشد. چطور سالها این کمتاب را بدون مطالعه در قفسه ی کتابخانه گذاشتم تا خاک بخورد؟
.
.
.
من احساسات زیبای مردانه و زنانه ای که به این زیبایی در کتاب توصیف شده تحسین می کنم. دوباره لبریز از احساسات گمشده ای شدم که سالهاست ان را در خودم گم کرده و نشانی از آن نمی یافتم.
.
.
.
راستی؟ چرا قفسه ی کتابخانه ام پر شده از کتابهای علمی؟؟؟چرا تا این حد خودم را از دلبستگی ها ووابستگی های خودم دور کردم؟؟؟؟
.
.
.
کتاب " clima" اثر آندره مورآ تحت عناوین مختلف: " مستی عشق" ،"کلیما یا سایه خوبان" ،"افسانه عشق" و"در وادی های عشق" در سال های مختلف ترجمه و منتشر شده است.
مورآ در سال 1928 با خلق این رمان بسیار زیبا موفق شد خوانندگان زن زیادی را جذب کتاب خویش کند. کتاب شامل دو بخش می باشد:
بخش نخست: روای آن"فیلیپ مارسونا"خطاب به زن جوانی که قرار است همسر دوم او شود. راوی از عشق زاید الوصف و خاصی که نسبت به همسر خویش داشته سخن می گوید و حسادت هایی که پایه های زندگی شان لرزاند و از هم پاشیده ساخت.
بخش دوم: راوی بخش دوم داستان "ایزابل دو شورنی" خطاب به فلیپ مارسونا است. در اینجا احساسات زیبا و سرکشانه و ظریف زنی به همسر خود،چنان توصیف شده که هر زنی با خواندن آن از اینهمه سلیس بودن بیان در ابراز احساسات زنانه هیجان زده می شود.
خواندن این رمان بسیار زیبا را به همه ی دوستان پیشنهاد می کنم.
امروز اولین روز کاری من در سال 91 بود...باز روزکاری من توام بود با بارش باران...البته نه باران خیلی تند...ملایم و مهربان...
روز سختی بود ...حدس میزدم تعداد محصل ها کمتر از معمول باشه. روزهایی از این دست همیشه برام ملال آوره...
بهر حال روز کاری ام آغاز کردم. برای خودم زیاد دعا کردم تا سال کاری خوبی در انتظارم باشه...
حوصله نوشتن ندارم!
ای روح زیبا و تشنه ی فضای آرزوهایم، ای که احساساتم را که چون تخمه های گل زیر برف ها خفته بودند، بیدار ساختی و حواسم را چون نسیمی دلکش که نفس های چمنزار را به همراه می آورد، به خود گرفتی و چون برگ درختان به جنبش در آوردی.
اگر جامه زمینی به تن داری، بگذار تا ترا ببینم.
واگر درجهان بالایی، پلک هایم را فرو بند تا تو را در خواب بینم.
بگذار تو را در خویش کشم و اوایت را بشنوم
وپرده ای را که همه ی هستی ام را در برگرفتهاز هم بدر
و کالبدی که بُعد خدایی ام را فرو پوشانده، ویران ساز
اگر در آسمان ها جا داری
مرا بالهایی ده که سویت پرواز کرده و تورا در بلندی ها دیدار کنم.
و اگر از دوشیزگان جنی هستی
بر دیدگانم دستی کش و آن را جادویی بخش
تا با تو به جهان پر رمز و راز فرشتگان پرواز کرده و نهفته های آن را دیدار کنم.
دستان ناپیدایت را بر قلبم گذار
و اگر شایستگی دنبال کردنت را دارم
تسخیرم کن...
در کلبه ای دور افتاده، زنی رانده شده بر بستر بیماری افتاده بود و کودکش را که در قنداقی کهنه پیچیده بود، بر سینه ی آتشینش می فشرد. زن جوانی که سرنوشتش بینوایی و نگون بختی بود و آدمیان او را وانهاده بودند.
هیاهوی مردم که در خیابان ها فرو نشست، زن بینوا همدم کوچکش را که خدایانِ آن شب تاریک برایش فرستاده بودند تا بی کار و گرسنه گرفتار این جهان شود، در اغوشش گرفت و پس از آن که به چشمان درخشانش نگاهی افکند گریه ای تلخ سرداد. گویی می خواست او را با اشک های نیم گرمش غسل تعمید دهد.
با آوازی که سنگ ها نتوانستندش شنید، به نوزاد گفت:
"ای جگر گوشه ی مادر!چرا از جهان ارواح به این دنیا امدی؟ برای آن که یار زندگی تلخ من باشی؟
آیا به ناتوانی ام دل سوزاندی؟
چرا فرشتگان و آسمانی چنان فراخ را رها کردی
و به تنگنای این زندگی پر از درد و تیره روزی
پای نهادی؟
ای فرزند یگانه ام، افسوس که جز اشک و آه چیزی ندارم که پیشکشت سازم. آیا به جای شیر اشک توانی مکید؟
آیا آغوش زمختم را به جای جامه های نرم می پذیری؟
نوزاد جانوران علف می خورد و شب ها در کنار ایشان آسوده می خوابد و جوجه ی پرندگان دانه بر می چینند و شادمان میان شاخه ها می آساید.
اما تو ای فرزندم جز افسوس و ناتوانی من چه بهره ای داری؟"
در همین دم کودک خود را سخت به سینه ی مادر فشرد. گویی می خواست پیکر هر دوی ایشان یکی شودوچون دیدگانش را بسوی آسمان بلند کرد مادر فریاد برآورد:
"پروردگارا ! با ما مهر بورز..."
ابرها که از ماه کناره گرفتند
پرتوهای لطیف ماه از پنجره آن خانه گلی گذشته
و بر پیکره های خاموش مادر و فرزند فرو ریختند.
جبران خلیل جبران
خانم الکساندرا در تاریخ 19 می 1942 در Heydekrug آلمان_یکی از شهرهای غرب آلمان_ متولد شد.
در بیست سالگی ازدواج کرد و صاحب یک فرزند شد.الکساندرا خیلی زود در عرصه هنر-خوانندگی_ خودنمایی کرد و اوج گرفت. هر چند مرگ زود هنگام وی(سن بیست هفت سالگی) موجب شد نتواند فرصت کافی برای مشهور شدن در عرصه ی جهانی دست یابد.
خود من وقتی در نت دنبال زندگینامه اش جستجو کردم در هیچ سایت فارسی زبان نتوانستم اطلاعات جامعی از وی به دست بیاورم.(اصلا اطلاعاتی در سایت فارسی زبان نبود)،جز اطلاعات اندکی که از سایت های خارجی استخراج کرده ودر اختیار شما قرار می دهم.
منتخبی از آهنگ های خانم الکساندرا شامل:
Zigeunerjunge (Tzigane)
Sehnsucht (Das Lied der Taiga)
Illusionen
Grau zieht der Nebel (Tombe la Neige)
Was ist das Ziel?
Die anderen waren schuld
Those were the days
Ja lubljú tebjá
Der Traum vom Fliegen
Im sechsten Stock
Accordéon (franz)
Mein Freund der Baum
Schwarze Balalaika
Auf dem Wege nach Odessa
Das Glück kam zu mir wie ein Traum
Am großen Strom
Kleine Anuschka
Wenn die letzten lila Astern blühn
Es war einmal ein Fischer
Duscha, Duscha
La taiga (franz)
Was sind wir Menschen doch für Leute
Schwarze Engel
صدای هر چند خش دار و اندکی بم خانم الکساندرا در وهله ی اول چندان گوش نواز به نظر نمی رسد اما وقتی بیشتر گوش می کنی نوعی صمیمت و اقتدار زییایی در آن موج میزند که مرا به سمت خود کشاند. البته آنچه می نویسم نظر غیر کارشناسانه و کاملا سلیقه ای من هست. ترانه مورد علاقه من
zigeunerjunge هست.
خانم الکساندرا در 31جولای 1969 زمانیکه برای یک سفر کاری همراه با مادر و فرزند خود با اتوموبیل شخصی عازم هامبورگ بود، با ماشینی بزرگ تصادف می کند و آنی میمیرد. گویا شواهد حاکی از آن بود که اتوموبیل مرسدس شخصی ایشان دستکاری شده بود. اما هرگز اثبات نشد. مراسم تدفین او با حضور 3000 نفر برگزار شد.
بیوگرافی وی توسط یک نویسنده به نام Marc Boettcher به تحریر در آمد. او به علت جستجوی مرگ الکساندرا مخالفان زیادی پیدا کرد.
برای کسب اطلاعات بیشتر می توانید به سایت های زیر مراجعه فرمایید:
http://en.wikipedia.org/wiki/Alexandra_%28singer%29
http://www.zigeunerjunge.com
مرد و زنی کنار پنجره ای رو به بهار، نزدیک هم نشسته بودند
زن گفت:" تو را دوست دارم. تو همواره زیبا و پولدار و خوش پوش بوده ای."
مرد پاسخ داد:"من نیز تو را دوست دارم. تو اندیشه ای زیبا و دل انگیز و چون ترانه ی جاودانه ی رویاهایم بوده ای."
اما زن با ترشرویی از او روی برگرداند و گفت:
"آقای محترم...مرا تنها بگذار...همین حالا! من نه اندیشه هستم و نه چیزی که در رویاهای شما می گذرد. من یک زن هستم و دلم می خواست آرزو می کردی همسرت، و مادر فرزندان آینده ات باشم..."
بدینگونه آن دو از هم جدا شدند.
مرد به خود گفت:" بنگر که رویای دیگری غبار شد."
و زن گفت:" خوب شد...چه مردی بود که مراغبار و رویا می شمرد؟"
جبران خلیل جبران
دو روح وابسته به دیار ستارگان
به دیدار یکدیگر آمدند در آسمان
و دیده بهم دوختند
خاموش و بی زبان
مرد آواز نمی خواند
اما گلوی آفتاب سوخته اش
از ترانه می تپید
و زن ایستاده بود
و رقص شاد اندام هایش را
در خود نهفته داشت...
جبران خلیل جبران
از شبنم عشق خاک آدم گِل شد
شوری برخاست فتنه ای حاصل شد
صد نشتر عشق بر رگ روح زدند
یک قطره از آن چکید و نامش دل شد
ابو سعید ابوالخیر
آلا پوگاچوا یکی از معدود خوانندگانی است که علاقه ی عجیبی به صدایش دارم. هر چند آهنگ زیادی از این خواننده ی بسیار خوش صدای روسی ندارم، اما همین چند آهنگ کفایت می کنه تا برای من صدایش جلوه زیباترین و آسمانی ترین صدا باشد.
بیوگرافی آلا پوگاچوا
آلا پوگاچوا (به روسی: Алла Пугачёва) زادهٔ ۱۵ آوریل ۱۹۴۹ در مسکو خواننده و هنرپیشهٔ اهل روسیه است. پوگاچوا فعالیت هنریاش را از سال ۱۹۶۵ آغاز کرد که تابهامروز ادامه دارد.
تام استاپارد، نویسنده شهیر تئاتر اهل چک معتقداست:
"زندگی قماریست با احتمال باخت بسیار بالا، اگر قرار به شرط بندی بود کسی شرط نمی بست."
.
.
.
هرگز تصورنمی کردم روزی برسد که من، یک تنه بخواهم از پس سونامی وحشتناک یک زندگی برآیم. روزی برسد که من بخواهم تنها از عهده تعداد زیادی مهمان برآیم.
.
.
.
دیشب کلی مهمان داشتیم. خونه می جوشید.خدا رو شکر همه چیز عالی بود_اینو از طرف خودم نمیگم_اعتقاد مهمانان عزیز بود.
خوشحالم که موجب خوشحالی بچه ها شدم.
...
هربارت فیلسوف آلمان هم معتقداست:
"برای پیروزی در زندگی دل به دریا می باید زد. اما آن که دل به دریا می زند می باید یقین داشته باشد که لااقل در این قمار چیزچندانی نمی بازد...
این یعنی چی؟
یعنی به نوعی تایید همون جمله ی آقای استاپارد. اما به نوعی امیدوارتر و زاویه نگاه مثبت تر.
همه ما می خواهیم به نوعی زندگی کنیم... بی قمار و یا حتی اگر قمارباز قهاری باشیم.
فقط دعا کنیم که چیز چندانی را نبازیم...
.
.
.
ببخشید اگر جملات مطلبم ظاهرا به هم ارتباط نداشتند اما یقینا می خواستم مطالبی را عنوان کنم که نشد. این خود سانسوری موجب آشفتگی متن شد.