X
تبلیغات
رایتل
من یک زنم...
روزنوشت های یک زن... 
قالب وبلاگ

به همین راحتی...4 روز گذشت...روزهای دیگر هم سریع تر از این خواهد گذشت؟در سالی که گذشت، وقتی صفحه صفحه روزهایش را ورق می زنم، می بینم که هیچی نداشتم و نتوانسته ام کاری انجام دهم که در خور و با ارزش باشد...

روزهایم را در انتظار تب آلود احساسی بی سرانجام و یک جانبه گذراندم. و دیگر هیچ....

.

.

.

امروز دلم خیلی گرفت...سر مزار بابا رفتم...خدایا!؟ خواستم شاید آرام بگیرم...نتوانستم...نتوانستم...هرگز نتوانستن با قبرستان با مرگ با نبودن کنار بیایی. راستی من چگونه خواهم مرد؟ چگونه خواهم توانست در آن قبرستان در سینه کش خاک سر بیارامم؟

....

من یقین دارم آن جا هم نخواهم آرامید...

 خیلی دلم میخواست می تونستم جایی بروم که تنهای تنهای باشم. حد اقل چند روز خودم با خودم  به دور از همه هیاهو و دغدغه های روزمرگی های زندگی باشم.

راستی؟

چرا این روزها نمی توانند خستگی از تنم بیرون کنند؟

می ترسم خسته تر از روزهای قبل به محیط کارم برگردم ...

[ پنج‌شنبه 3 فروردین‌ماه سال 1391 ] [ 11:47 ب.ظ ] [ یک زن ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.

امارگیر حرفه ای سایت

سایت خدماتی نایت اسکین - امارگیر سایت

Google Pagerank Checker Tool @date @href @day @day